گمشده در خیال
.
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 1 تیر ماه سال 1387
خداحافظ...
 

....

«۳۷۰+ چهار» 

چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387
نه‌های روزگار...



نه گفتن همیشه واسم سخت بوده...
برای نه‌های کوچک٬ به جای کلنجار رفتن با خودم معمولا از گفتن‌شون صرف‌نظر می‌کنم
اما نه‌های بزرگ به این سادگی نیست...
هرچند عذاب وجدان گفتن‌شون هم بزرگ‌تر باشه...

به هرحال گفتم نه...

شاید انتقام نه‌هایی رو که روزگار بهم گفته رو دارم از تو می‌گیرم...

چرخه‌ی مسخره‌ایه...

روزگار غریبی‌ست به قول ...


 « چهار +۱۹۳ »


یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387
post exam



¤ من برگشتم!
با دست پر که نمی‌شه گفت٬ اما خالی هم نیست دستم!
دلم می‌خواست اونقدر امتحان رو خوب بدم که بعد محاسبه‌ی نمره‌ی اولیه٬ بیام اینجا و با اطمینان بگم که قبول می‌شم٬ اما الان فقط می‌تونم بگم so so هست اوضاعم!
یعنی تا حد زیادی بستگی به نمره‌ی بقیه داره.
در کل با توجه به درس خوندنم و سخت‌تر بودن سوال‌های امسال نسبت به سال‌های قبل٬ راضی  هستم.
بقیه‌اش رو می‌سپرم به خدا و بازی سرنوشت و نقشه‌هایی که خدا واسه زندگی و آینده‌ام کشیده!

¤¤ آقا به خدا من شرمنده‌ی رقبام هستم! حالا فقط قبول نمی‌شدن کفایت می‌کرد٬ دیگه راضی به این اوضاع نبودم!
خداییش وقتی ساعت ۸:۳۰ شد و سروکله‌ی حسن و حمید پیدا نشد در عین رقابت نگرانشون شدم!
وقتی ۸:۳۵ دیدم حسن وارد شد یه کم خیالم راحت شد! اما بعد امتحان که از اون یکی همکلاسی‌مون شنیدم که شب قبلش حال حسن بد شده و زیر سرم بوده و سر امتحان هم حالش بد شده و بعد یه ساعت برگش رو داده و رفته کلی دلم به حالش سوخت...
حمید هم که تا حالا اطلاعی ازش در دست نیست!! اصلا نیومده بوده گویا! حالا اینکه چی سرش اومده الله اعلم!
در نتیجه از بچه‌های مشهد یه رقیب جدی داشتم که اونم شانس آورده بود که الکی گفته بود یه رشته دیگه شرکت می‌کنه و یه‌دفعه صبح امتحان سورپرایزم کرد!!
وگرنه اونم....!!
چی شد٬ ترسیدید؟!! نه باور کنید این‌قدرا هم خطرناک نیستم من!!

¤¤¤ آخه این چه پایتختیه دیگه؟! چه معنی داره درست شب امتحان٬ اونم زمانی که بنده مشغول مطالعه می‌باشم برق‌ها قطع بشه؟!
چی؟! شب امتحان وقت مطالعه نیست؟! نه بابا٬ اون مال جوون‌هاست٬ نه ما پیرپاتال‌ها که حافظه‌مون یه روزم دووم نداره!
خلاصه اینکه مجبور شدم با نور شمع آخرین مرورها رو بکنم.
این عکس رو هم به عنوان مدرک گرفتم که اگه ایشالا به مصاحبه رسیدم بهشون نشون بدم و بگم من دود چراغ خوردم تا به اینجا رسیدم!!

¤¤¤¤

¤¤¤¤¤‌  ************
تو راست می‌گفتی
چرخ دنیا داره می‌چرخه...
بازی مسخره‌ایه این زندگی...
خدا بازیش گرفته یا ما آدم‌ها راه رو اشتباه می‌ریم؟

راستی از من .... تر هم یعنی هست!؟!

¤¤¤¤¤¤ می‌دانم که هر روز را شبی در پی است٬ حتی اگر روز شش ماهه‌ی قطبی باشد
اما کاش همان‌قدر هم اطمینان داشتم به طلوع دوباره‌ی خورشید...

باور کنم یا نه٬ غروب خورشید نزدیک است
می‌خواهم آماده‌ی خواب شوم
ترجیحش می‌دهم به دلخوش کردن به نور شمع 
....


باید آماده‌ی خواب بشم...




   « چهار +۱۹۱ »
              


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 61719


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...