گمشده در خیال
.
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
جمعه 30 شهریور ماه سال 1386
بوی ماه مهر

¤ خب٬ این تابستونم داره تموم می‌شه

هر چند واسه من یکی که زیاد هم تابستون نبود. همش کار و کار و کار! یه تابستون با حس متفاوت...

آخرین روز تعطیلی رو هم با شیفت داروخونه گذروندم. امروز دیگه هوا بوی پاییز می‌داد٬ بوی خوب مهر... واسه همین امروز ترجیح دادم سروته افطار سریع به هم بیارم و نیم ساعت وقت رو تو محوطه بیمارستان قدم بزنم و تا می‌تونم نفس بکشم... عاشق حال و هوای ماه مهرم٬ آخه ماه خودمه!

و از فردا کلاسها شروع می‌شه

 آغاز سال نو! ولی نمی‌دونم چرا از شادی و سرورش خبری نیست! فقط خوشحالیم از این جهته که شاید دو ساعتی که صبح زودتر بیدار می‌شم کمک کنه به اینکه شبها راحت‌تر بخوابم و کمتر فکر و خیال کنم.

 ¤ یعنی می‌شه سال دیگه هم این موقع بازم دانشجو باشم؟!

( اگه شانس خوب منه که این اتفاق می‌افته٬ منتهی به قیمت دفاع نکردنم!! استاد عزیزم هم این با این سرعت پیشرفت این رو بعید نمی‌دونه! من مـــــی‌دونم که اینجوری مــــی‌شه!)

¤ پاییز پارسال واسم شکل یه نمودار توزیع نرمال بود. تلخ شروع شد٬ هی تلختر و تلختر شد تا رسید به قله٬ بعدش سراشیبی بود به سمت شادی...

امسال خیلی تلخ داره شروع میشه٬ بقیه اش چی میشه؟ خدا می‌دونه و بس...


سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386
سایه

 

 برای لمس بودنت

من ِ آشفته حال را

همین سایه ات هم غنیمت است

 سایه ات را از سرم کم نکن....


جمعه 23 شهریور ماه سال 1386
ختم پرونده

¤ ختم دادگاه اعلام شد...

....

مثل همیشه

همون که تو میخوای٬ مختومه شدن پرونده

بقیه اش رو می سپریم به همون "دنیا دار مکافاته" که هر سه مون قبول داریم...

آروم شدن تو شاید کمی من رو هم آرومتر کنه

 

¤¤ خدایا هنوز باهات آشتی نکردم٬ ولی اولین قدم رو به سمتت برداشتم

تا به قول مامان دومم ببینم تو چند قدم به سمتم برمیداری

آهای خدا! اگه راس راستکی هستی یه نیم نگاهیم این طرف بنداز...

 به خودت قسم خیلی خسته ام...

 

¤¤¤ صدای ربنا میاد٬ یاد ربناهای سال قبل بخیر...

تو این دنیا چیزی هست که من رو یاد تو نندازه؟

عزیزترین دعا یادت نره...

 

¤¤¤¤ ''شاید اگه پارسال بود یه غم قشنگ، یا شاید یه شادی ملیح تو چشای من می خوندی اما امسال اول این ماه قمری، بوی مرگ میده، بوی پایان....

 سماجت و خوش خیالی من بود که حاصلش این شد. بدرقم عین مگس سمج بودم ولی از تک و تا افتادم....

 

هرچه از این خوان مانده برای شما......

 مرا دیگر طلبی نیست.......''

اینها رو تو وبلاگ ژاندارک دیدم. متعجب شدم از نزدیک بودن حسهای دو آدم... میخواستم همین ها رو بگم٬ گویاتر از کلمات اون نیافتم...

 

 


1 2 3 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 63246


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...